تبليغاتX
آدامس خرسیی! (بخونید اییییی!!)

آدامس خرسیی! (بخونید اییییی!!)

اینجا همه جور اتفاقی می افته، لطفا" با کفش گلی وارد نشید( مگه اینکه جورابتون بو بده! )

شروع دوباره، پایان ِ همیشگی؛ این بار پربارتر!

عجب عنوان مطلب ِ خزی گذاشتم، خودمونیم! نه؟

سلام. خوبید؟ عیدتون مبارک و این حرفا. همین الان داشتم مطلب قبلی رو میخوندم و داشتم به خودم در سال 89 نگاه میکردم که از اول امسال بسیار شاد و سرخوش شدم و همه چیز رو به سمت ****** ِ (ببخشیدا!)  و اصلا" هم عین خیالم نیست و تقریبا" هرکاری که بخوام دارم میکنم. Wow!

همین، میخواستم بگم: شاد باشید باو، دنیا دو روزه.


-----

الان به دیوانگی ِ این بشر پی بردید؟ به بی ادبی چطور؟ آخه جان ِ من، یک دختر نام ببرید به جز من؛ که بیاد توی وبلاگش یه همچون حرف زشتی بزنه که من زدم. اصلا" عذاب وجدان گرفتم، میرم سانسورش میکنم!

اهم، در کل خبری نیست و همه چی آرومه، من هم چقدر خوشحالم.

:D !

بای.

It's great to finally see me happy, Isn't it?

هپی نیو یر!! یا سال جدید موبارکتون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 20:46  توسط خل و چل  | 

No Title found, Please search later....

دیگه هرچقدر هم که بخوای تلاش کنی یک مطلب پست کنی، اینقدر فیلتر ها و مسدود کردن ها و در کل، پارازیت ها برای تمام وسایل ارتباطی زیاد شده، که واقعا نمیشه مطلبی فرستاد. و در نهایت، با اینکه باز هم میدونم نوشتن فایده ای نداره و هرگز پستم رو وب قرار نمیگیره، دست بر نمیدارم.

همچنان دستانم که هنوز از سرمای بیرون یخ زده و سفت شده است، روی کیبورد تکان میخورد و می لغزد. همون اسنیکرزی که از ابتدای تعطیلات روی میز بغل تختم بود رو دارم گاز میزنم و با دست راست، به سختی تایپ میکنم. همچنان احساس میکنم میخوام از زندگی فرار کنم. احساس میکنم فایده ای نداره! یقه ام رو گرفته و خواهش و التماس هم نمیکنم که ولم کنه. بنابراین، چاره ای ندارم جز اینکه باهاش برم.

دقیقا احساسی هست که توی شش ماه گذشته داشته ام. دیشب تبریک ولنتاین باعث شد با خیلی از دوستان (چه پسر چه دختر) یه صحبت دیگه بکنم و احتمالا" قبض موبایلم به سه رقم بکشه! :دی

از دیشب تا حالا، دارم تصور میکنم که اگر زندگی ام کارتون بود و میخواستم اونو نقاشی بکشم؛ به سختی میتونستم تصویری رنگی پیدا کنم. پس مداد رنگی ها، از حالا کنار گذاشته خواهید شد!

البته اونقدر هم زندگی ام سیاه و سفید نیست، حتی خاکستری هم نیست. اما، اونقدر هم رنگی نیست که بتونم مداد رنگی بذارم کنار دستم. همونطور که گفتم، احساس میکنم زندگی دست بزرگی شده که یقه ی لباسم رو محکم چسبیده. من میخوام ازش فرار کنم، نمیخوام بگذره! نمیخوام تموم بشه. کاش میشد هر روز بیدار میشدم و یک سال گذشته تکرار میشد. و بعد دوباره یادم می افته، که سه شنبه باید برم مدرسه و دوباره درس و مشق و ... استرس! دوباره افکار مزاحم.

وقتی درس یا بهتره بگم مدرسه نباشه، افکارم آزارم نمیده. مدرسه باعث میشه آدم همیشه توی عذاب وجدان باشه.

بعضی وقت ها دلم میخواد اون بلیز لعنتی توی دست زندگی جا بمونه و من فقط فرار کنم. حتی اهمیت نمیدم که اون موقع لباس ندارم! مهم اینه که دیگه آزادم.

* Point: Happy Valentine's. And watch movie: Nine,It's worth watching. Thats all....!

بعضی وقت ها دلم میخواد دست زندگی، حتی برای لحظه ای هم که شده ولم کنه و بگه :"برو یه دور بزن بیا!"

و من قول میدم که فقط یک دور بزنم و برگردم. فقط یک دور...

خیلی وقت ها هم، دلم میخواد دست از تقلا کردن بردارم. دلم میخواد گریه کردن رو بذارم کنار؛ البته که میذارم! من اینقدر هم ضعیف نیستم.

زندگی همیشه میگه :" التماسم کن تا بذارم بری."

ولی من حاضرم زجر بکشم و توی دستش دست و پا بزنم ، ولی التماسش نکنم.چون، به قول معلم دوست داشتنی امون :

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ؛ ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم

خب، به گمونم منم همون گلبرگه ام.

هنوز دارم مینویسم، هنوز چرت و پرت مینویسم! درک میکنید که خودم هم از حال خودم خبر ندارم؟ وای! اینقدر گیج شده ام که اگه یک سرور به بزرگی ِ فیس بو ک هم بهم بدن، میتونم کلش رو درددل بنویسم! میتونم تمام ورزشگاه آزادی رو دیوار نویسی کنم و فقط حرف های چرت و پرت خودم رو بنویسم. سعی میکنم سخت نگیرم، ولی نمیشه!

ای خدا، میشه ازت خواهش کنم ... حداقل بهشت به پیچیدگی دنیا نباشه!؟

کاش یکی میتونست بهم کمک کنه. خسته ام! گیج شده ام! میخوام فرار کنم، ولی نمیدونم چطور!

I know that somethings taking over now

I wanna run but I don't know how

Casacada- Dangerous

و بعد، به این مسئله فکر میکنم که فرار کردم! بعدش چی؟ که چی بشه؟

فرار کنم برم کجا؟

فرار کنم ، خودمو به کی بسپارم؟

بسپارم دست باد...؟ دست خدا...؟

من همین طوری اش کسی رو ندارم ! نمیدونم کی این بلا رو سرم آورده. ولی هر نامردی بوده؛ امیدوارم متوجه بشه با من چی کارکرده.... حتی اگه خودم بودم! ای خود ِ نامرد، خیلی نامردی!

کاش توی اینترنت یک روانپزشک بود... من فکر کنم روانپزشکه رو هم دیوانه کنم.

نمیدونم مشکلم چیه!

گیجم ! نمیدونم ! نمیخوام ! کاش میشد تمام زندگی ام بشینم خیره بشم به دیوار اتاقم و روی تخت دراز بکشم و هیچ کسی هم کنارم نباشه.

از آدما متنفرممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!

و اینو دارم واقعا میگم!

نمیدونم چرا نمی میرم....

انگار عزراییل هم با من لج افتاده !!!!

بمیرم که چی؟

نمیخوام بمیرم. اصلا نمیخوام هیچی بشه !

میخوام زمان وسته ..... واستا زمان !

اَه ، حالم بده ...

بازم دارم چرت و پرت میگم.

بهم ریخته ام.

دیگه اصلا" حوصله ی نوشتن هم ندارم....


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 16:20  توسط خل و چل  | 

سراب (قسمت اول)

خستگی از سر و روم میاد بالا، انگار در تلاشند مثل سوسک های آزار دهنده ای به مغزم برسند و از سوراخ دماغ هایم وارد مغزم شوند و تمام آنرا بجوند! انگار هر هفته ای که میگذره، با خودش ده سال بدبختی میاره. دیگه نمیتونم فکر ِ جمع و نفریق کردن رو هم بکنم... تمام زندگی ام شده درس.

" بیا بریم خونه ی خاله/عمو/دایی/عمه! " -نمیتونم امتحان دارم.

"بابا پنج شنبه است، پاشو بریم بیرون." -نه، فردا قلم چی دارم.

و این قلم چی ها نتیجه اش چیه؟ الکی بشین یک ساعت معارف بخون آخر سر بزن 43 درصد، بعد هیچی فیزیک نخون اونم بزن 43 درصد. لای ِ زبان رو باز نکن میشی 100 درصد (مثه من) و وقتی یک کتاب ِ ابی ِ تست ِ هندسه رو جوییدم؛ شده ام 37 درصد!

و میدونید دارم به چه نتیجه ای میرسم، که اصلا درس نخونی عملکرد بهتری داری و تازه میتونی وبلاگت رو هم زود به زود آپ کنی.

در کل ببخشید که یک مدت (نزدیک به سه ماه) نیومد اینجا و هم به خودم و وبم توهین کردم هم به دوستام. واقعا معذرت! همین جوری اش هم نمیرسم درس هامو به صورت کامل بخونم. از مدرسه که میام خونه از ساعت 3:30 تا 4 میخوابم چون اگه نخوابم حالت تهوع و سردرد میگیرم. بعد هم که میشینم پای درس ها و به خدا اگه زودتر از 11 تموم بشه! و بعضی وقت ها هم تا 12:30 یا 1 طول میکشه. زیر چشمام اونقدر سیاه شده که بدم میاد جلوی آینه واستم. دیگه عمرا" سال به سال هم جلوی آینه نمیرم در حد ِ یک مسواک ِ صبح! دیگه شبا هم مسواک نمیرسم بزنم ... اینقدر که خسته ام!

و بعد از این همه تلاش، به یک سراب ِ گنده مثل قلم چی ِ امروز میرسم!

برگه روی میز جلوم کوبونده شد. چون صندلی نداشتم، رو صندلی تکی نشستم. معلوم نیست کدوم خری میز و نیمکت هارو میخوره تو مدرسه ی ما! :دی

بعدم که... در کل بهتره بیخیال ِ این بحث ها بشم چون هم حوصله سر بره و هم به شماها ربطی نداره.

لپ تاپم به طرز فجیعی پکیده و الان هم با دایل آپه داداشم آنم و رفته کلاس گیتار و الاناس که برگرده. این آپ اظهار وجود بود! در نتیجه، من برم تا بعدا" بیام این سراب رو ادامه اش بدم...!

این داستان ادامه دارد ....


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 16:24  توسط خل و چل  | 

منفی، مستمر، دیگر اثر ندارد!

 سلام، سه تا مسئله هست توی این پست بهشون رسیدگی میشه. اول! مدرسه، هنوز دو هفته بیشتر نیست که گذشته، اما هفته ی اولش مثل یک قرن گذشت ولی از شنبه تا امروز، مثل باد بود! و ما هم چنان همان طور هستیم. از بحث ِ مدرسه بیایم بیرون بریم تو بحث های فان تر!

دوشنبه زنگ آخر بود و ما ریاضی داشتیم. کلاس ما شرترین کلاس ِ مدرسه است و تمام مدت معلم ها دارن غر میزنند سرمون! و بیشترمون هم بچه های ریاضی هستیم و کلا" ریاضی ها شیطون ترن! :D

خلاصه معلمه تا آخرین ثانیه ها داشت درس میداد و کم کم توجه ِ بچه ها به تصاعدات ِ مسخره کم و کم تر میشد. 

المیرا : خانوم زنگ خورد!

معلم : اِ؟ من نشنیدم.

همه ی ملت : زینگ!!!!!!! زنگ خورد.

معلم : باشه، برید.

اما بعد متوجه شد که واقعا زنگ هرگز نخورده بود! و با عصبانیت برگشت به سمت ما :

- همتون بشینید! تا وقتی من نرفتم بیرون اجازه ندارید برید بیرون.

ملت : عََـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتع!

معلم : موهاهاهاها !!

خلاصه زنگ خورد و ما همچنان نشسته بودیم. تا اینکه بچه های عقبی شروع کردن زدن روی میز.

گوپس ... کوپس ... گوپس ... گوپس ...

معلم : همتون یه منفی میگیرید !

بچه ها : منفی ، مستمر ، دیگر اثر ندارد !!

و بعد به ردیف های جلو کشید و بعد از چندثانیه تمام بیست و هشت نفر کلاس همزمان با هم روی زمین با پا، روی میز با دست میزدیم و میخونیم : " منفی ، مستمر ، دیگر اثر ندارد ! "

و بعد شعار ها به چیزهایی مثل ِ : " معلم  ِ با غیرت ، سرویس خبر ندارد !! " هم کشید! :D

و معلممون گفت 1 نمره از مستمر همه امون کم میکنه و بعد هم از کلاس رفت بیرون .

ولی به قول بچه ها ، به اون 1 نمره خنده می ارزید !!!!


-----

مسئله ی دوم :


تولدمه ها !!!!! 21 مهر!!! :دی

------

مسئله ی سوم :


یاسی گفته بودی عکس ها واضح نیست، فیبی رو میخوای ببینی! اینم عکس ها :

این یک عکس  ِ تکی از فیبی ( کوچیک ترین خواهر ) هست که به گمونم سیزن هشته!



این هم یک عکس ِ خنده از پایپر ( خواهر وسطی ) و شوهرش . توی این قسمت، لیو (شوهر پایپر) آرزو میکنه که لگد زدن های پسرشون رو احساس کنه و بعد ، چند ساعت ِ بعد آرزوش به حقیقت میپیونده و بچه از شیکم  ِ پایپر به شیپکم لیو میره! و این قسمت خنده است!!! عکس رو نگاه کنید فقط!!

 


خب، توی این عکس هم فیبی (سمت ِ راست با بلیز صورتی) و پایپر سمت چپ هستند. فیبی نقاشی هاشو داره به پایپر نشون میده! :دی

این هم یکم واضح نیست ، ولی عکس خیلی خنده ایه! فیبی (خواهر کوچیکه) و پرو (بزرگ بزرگه! ) میخوان برن یک روح رو از بین ببرند و میخوان کاری کنند که روحه دنبالشون بیفته! بنابراین عکس خودشونو میذارن دم قبره روحه، آب مقدس میریزن روش و میرن. و فقط عکس رو نگاه کنید با جمله ی زیرش  : " Hey Jakson, Let's Party! "


و این عکس هم که فیبی و پرو هستند. که از نظر من قشنگ ترین رابطه رو با هم دارند، پرو مثل مامان ِ فیبیه. چون وقتی فیبی سه سالش بوده (یا دو) پرو اون و پایپ رو بزرگ کرده. و مشکلی با پایپر نداشتند چون هم شر نبوده و هم بزرگتر از فیبی بوده به هر حال! بنابراین، رابطه ای که فیبی و پرو دارن خیلی قشنگه. میتونم حسش کنم. پرو سعی داره هرجا میرن مراقب فیبی باشه، نگرانشه، بهش گیر میده و ...! و از اون طرف فیبی میخواد اعتماد پرو رو جلب کنه، شیطونی کنه و کفر پرو رو در بیاره! بنابراین، دوتاشخصیت ِ مهم و مورد علاقه ی من فیبی و پرو هستند .(البته پایپر هم خیلی عشقه)! فیبی اونی هست که ژاکت ِ جین تنشه! و پرو هم داره با دوست پسرش پای تلفن صحبت میکنه ( البته داره باهاش بهم میزنه و فیبی اومده گوش میده! ) :دی


و این عکس که خیلی شکار لحظه هاست! پایپر هست که گرمشه و داره با گوشت ِ توی بخچال ِ رستوران خودشو سرد میکنه. خیلی خنده!

این بالایی هم فیبی و پرو هستند دوباره. فیبی سمت ِ راستی و پرو بلیز آبیه (سمت ِ چپی است! ) دقیقا" یادم نیست دارن به چی نگاه میکنند، ولی یادمه تو این قسمت فیبی میره توی شرکت ِ پرو و برای پرو کار میکنه و روز بعد استعفا میده! :D :D :D :D


و این عکس هم مربوط هست که شوهر فیبی ! ( که البته 8 سال بعد ز اینکه فیبی میفهمه ساحره است، ازدواج میکنند، یعنی توی سیزن ِ 8. که آخرین سیزن از چارمد هست! )

عکس بعدی : دوست پسر فیبی (کلِی) بهش دروغ میگه و بعد هم اون رو ترک میکنه و میره! و این هم عکس ِ شکست ِ عشقی ِ فیبی (وسطی ِ ) پایپر سمت ِ راست ِ فیبی و پرو سمت ِ چپ!

این عکس هم پرو سمت ِ راست و فیبی سمت چپ هستند و فیبی داره به شوهره پایپر نگاه میکنه. البته هنوز ازدواج نکردند ولی کلا" فیبی داره باهاش لاو میترکونه! :دی فقط برای اینکه حرص پایپر رو در بیاره!


این هم یک عکس ِ سه تایی :

سمت ِ راست ِ راست ِ عکس فیبی (کوچیکه) که فقط یکم از کله اش معلومه نشسته. وسط با بلیز صورتی پرو هست و سمت ِ چپ هم پایپر با بلیزه سفید هست. پایپر دهن ِ پرو رو گرفته چون اون روز جمعه سیزدهم هست و پایپر میگه وقتی خمیازه میکشی دهنتو بگیر که شیطان نره تو دهنت!!!

و این هم اَندی دوست پسر پرو هست که البته یک دوست ِ خانوادگی هم هست. (البته پرو نامزد داشته ولی به خاطر اینکه نامزدش با فیبی دوستی میکرده، پرو باهاش ازدواج نمیکنه! ) اَندی توی سیزن ِ اول می میره!!!

و این هم هالویین هست! سمت ِ راستی ِ پرو هست (خواهر بزرگه ) و سمت چپ فیبی ( خواهر کوچیکه) که البته فیبی موهاس بلونده و این فقط کلاه گیسه! :

و این هم سه تا خواهر دوباره ( از سمت ِ راست : فیبی ، پایپر و پرو ) !

و این عکس هم خنده است! اون سگ ِ پرو هست! یادم نیست چی کار کردن ولی یک وردی گفتن که پرو سگ شد و این شد نتیجه اش! حالا فیبی و پایپر مجبورند دستشویی های خواهر سگشون رو جمع کنن!!!! (به قیافه ی فیبی سمت ِ چپ و پایپر سمت ِ راست توجه شود! بسی دیدنی! )

و تمام !




+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:22  توسط خل و چل  | 

اين مطلب، عنوان ندارد!

سلام.

اگر استتوس هاي اخير من رو خونده باشيد، متوجه ِ عشق وافر من به داشتن خواهر و از اون بهتر به سريال Charmed ميشيد. مطمئنم كه هيچ كس واقعا" هرگز اون استتوس ها رو نميخونه و جدي هم نميگيره ولي من واقعا" دوستشون دارم. خيلي تا حالا به خاطر چيزهايي كه توي اين فيلم ديده ام گريه كرده ام!

حتي وقتي عكس هاشونو ميبينم!‌ :D

ماجرا اينه كه دلم ميخواد فكرم از زندگي ام بياد بيرون و دنبال هربهانه اي هستم كه به گذر روز ها و شب ها و كندي ِ ساعت توجهي نكنم. ميخوام اصلا" از خودم نگم، فقط از سه شخصيت ِ‌ اصلي اين سريال ميگم. (البته تو اين پست) يه چندتا از تيكه هايي كه خيلي دوست دارم ، ديالوگ هاشون و عكس هاشون!‌


----


سه دختر از خانواده ي Haliwell در سانفرانسيسكو زندگي ميكنند. سال 1998 هست! بعد از مرگ مادر بزرگشون، راز بزرگي رو در مورد خانواده اشون و خودشون كشف ميكنند : اون سه تا ، قدرت مند ترين جادوگراني هستند كه دنيا به خودش ديده و هركدوم قدرت هايي دارند و قدرت ها به مرور زمان و سن، رشد ميكنند. سه خواهر زندگي ِ كاملا معمولي داشتند تا اينكه خواهر كوچكتر(كه درست شب مرگ مادر بزرگشون Grams به نيويورك رفته بود.) شش ماه بعد از مرگ ِ مادر بزرگشون برميگرده خونه و قدرت ِ سه نفره اشون تكميل ميشه. در اتاق شيرواني باز ميشه و خواهر كوچيكه كتابي به نام Book Of Shadows رو پيدا ميكنه و اولين ورد رو ميخونه كه درمورد رسيدن ِ قدرت ها به اونهاست و به اين ترتيب از اون شب اين قدرت ها به سه خواهر ميرسه و حلقه ي شكست ناپذير The Charmed Ones شكل ميگيره. 

مادراونها و مادربزرگشون هم قدرت هايي داشته اند اما پدرشون كاملا" بدون قدرت هست و غير جادويي!

سه تا خواهر هستند با نام هاي پرودنس كه بهش ميگن پرو (Pruedance - Prue) كه خواهر بزرگتر هست و اگه اشتباه نكنم تاريخ تولدش 1970 هست. پرو چون بزرگترين بچه است يه حالت ِ رئيس بودن داره و هميشه قدرت اصلي با اون هست، هر كاري اون ميگه بايد بشه، مشكلات ِ خانوادگي رو پرو حل ميكنه و كلا" مثل بقيه ي خواهر بزرگ هاست!‌ :دي (به شدت هم مغرور هست و خودشو ميگيره و اعصاب هم نداره. آدم ترسناكي هم هست اگه رئيس بشه همه ي زير دستاش اشك ميريزن! ) و قدرت هايي كه داره هم اينه كه ميتونه اشيا و آدم ها رو (كلا همه چيزو) با مغزش تكون بده كه بعدا" ياد ميگيره با دست اين كار رو انجام بده. و ميتونه در آن ِ‌واحد در دوجا باشه (به اين قدرت ميگن Astrol - Projection ) كه البته يكي از جسم ها هيچ كاري نميكنه و مثل مُرده ميشه و جسم دوم ميتونه كار كنه ولي قدرت نداره!

خواهر وسطي، پايپر (Piper) هست كه متولد 1972 هست. (تاريخ تولد هارو دقيق يادم نيست! ولي ميدونم چند سال با هم اختلاف سني دارن. ) پايپر قدرت ِ مادرشون رو به ارث برده كه Freezing هست. اون ميتونه زمان رو نگه داره اما نميتونه خواهرهاشو Freez كنه، چون ساحره هاي خوب خشك نميشن. و بعد از دوسال، قدرت ديگه اي رو ميگيره كه ميتونه هر چيزي رو كه دلش خواست منفجر كنه! حتي كله ي يك آدم...!:دي شصخصيت ِ‌ پايپر خيلي باحاله، اون شوخ طبعه، رومانتيكه و قلب خيلي پاكي داره. آدم ترسويي هست و در بدترين شرايط ِ عصبانيتش فقط داد ميزنه! و تنها كسي هست كه ميتونه جلوي پرو رو بگيره كه خواهر كوچيكشون (فيبي ) رو نكشه!


و خواهر كوچيكه كه از همه خفن تر هست! يك روح ِ آزاد، همش ميخواد از خونه بره بيرون، فقط دنبال ِ عشق و حاله، با پسر هاي خطرناك دوست ميشه، تو مدرسه توي گروهي بوده كه همشون تو زندان هستن! دزدي ميكرده و كلا" شرترين خواهر از بين سه تاست: فيبي ( Phoebe) متولد 1976 هست. مامانشون وقتي فيبي فقط سه سالش بود مرد و پدرشون هم همون سال سه دختر رو ترك كرد. مادربزرگشون اونارو بزرگ كرد. همه هميشه از فيبي با لغت ِ "دردسر ساز" ياد ميكردند. وقتي مادربزرگشون مرد، فيبي بالاخره آزاد شد و از خونه ي پدري اش زد بيرون و به نيويورك رفت و با دوست پسرش Dake توي خونه ي اون زندگي كرد. شيش ماه بعد از كار اخراج شد و با دوست پسرش هم بهم زد، بنابراين مجبور شد به خونه برگرده. فيبي همچنين قبل از رفتنش به نيويورك با نامزد ِ پرو براي يك مدت لاس ميزد!! اما نه اينكه جدا" كاري كنه، بيشتر براي اينكه پرو رو اذيت كنه به راجر (نامزد ِ‌ پرو كه البته با هم بهم زدند. ) زنگ ميزد. فيبي دانشجو هست و توي كالج درس ميخونه. و مثل بقيه ي خواهر كوچيك ها و بچه ي خانواده؛ هميشه دردسر ساز ترين هست! :D

از قدرت هاي فيبي ميشه به قدرت ِ‌Primenisions اشاره كرد. فيبي ميتونه آينده و گذشته رو ببينه، اگه به چيزي دست بزنه هر اتفاقي در گذشته براي اون چيز افتاده باشه رو ميبينه يا چيزي كه در آينده ممكنه اتفاق بيفته. مثلا" يه روز با پرو شوخي ميكرده، دست پرو رو ميگيره و بعد ميبينه كه پرو توي آينده كشته ميشه! اما به كمك اون و پايپر اين اتفاق نمي افته و پرو زنده ميمونه! و همين طور ميتونه شش متر از زمين بالا بياد و توي هوا بمونه، پرواز نميتونه بكنه اما ميتونه از زمين بياد بالا! و شيش سال بعد از اولين روز جادوگري اش، قدرتي ميگيره كه اونو تبديل به يك Empath ميكنه، يعني ميتونه تمام احساسات ِ افراد رو بفهمه. يعني مثلا" اگه يكي خوشحال باشه فيبي احساس ميكنه كه اون فرد خوشحاله. اما چون از قدرت خيلي دردناك بوده، با يك ورد قدرت رو از خودش دور ميكنه. چون اگه مثلا" يكي خيلي درد بكشه فيبي هم به همون اندازه درد ميكشه!

توي اين تصوير، از سمت ِ‌راست : پرو (لباس سفيد) ، پايپر ( لباس آبي) و فيبي (لباس مشكي) هستند.

از سمت ِ راست : پايپر (لباس صورتي) ، پرو (لباس مشكي با موهاي مشكي ) ، فيبي ( لباس مشكي با موهاي بلوند ) ::::‌ اينجا هالووين هست!

توي توضيح ِ بالاي عكس فاميلي ِ بازيگران رو نوشته! از سمت ِ راست :

پرو (كاپشن قهوه اي ِ چرم ) ، فيبي ( وسطي ، كاپشن آبي ِ جين ) و پايپر ( ژاكت ِ سرمه اي )

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:30  توسط خل و چل  | 

يكي بود يكي نبود؟!

دارم زيرزيركي نگاه اعضاي خانواده ميكنم، ساده است! ما همه امون توي خونه از صبح تا شب برنامه امون مشخص هست. دقيقا" ساعت به ساعت ِ كارهاي مختلف اعضاي خانواده، به خصوص دستشويي رفتن هاي بابام توي شب (از ساعت 2 تا 6) رو ريز به ريز حفظم. دارم تظاهر ميكنم كه فيلم مورد علاقه ام رو ميبينم. سريال در واقع! و خوب شد اينجا گفتم، شما هم اگه گير آورديد يا اگه برحسب ِ تصادف Mbc 4 رو در ساعت 12:30 يا اون موقع ها در پنج شنبه و جمعه ديديد؛ عاشقش ميشيد. سريال Charmed. يكي از دلايل اينكه اين سريال رو دوست دارم به خاطر اينه كه بازيگراش فوق العاده ان! يعني واقعي بازي ميكنند. و من عاشق Brian هستم، كه نقش ِ ليو رو بازي ميكنه، خيلي جيگره! و البته يادتون نره Alyssa Milano هم اسطوره اي ِ توي بازيگري تو اين سريال! و البته Shannen هم خوب بود كه حيف مُرد توي سريال و Holly بامزه ترين دختر توي سينماي هاليووده، باور نداريد ببينيد! از اصل مطلب دور شدم. نشستم روي مبل و لپ تاپ روي پام با حركت ِ لرزشي ارزشي ِ زانوم، بالا پايين ميره. دارم به موهاي Alyssa دقت ميكنم و روي سر خودم تصورشون ميكنم و بيشتر ِ نگاهم مدام به ساق ِ دستش و خالكوبيه بي معني ِ‌ پشتش هست. دارم سعي ميكنم سر در بيارم خالكوبيه چيه! مامانم از جاش بلند ميشه و نگاه ِ زير چشمي ام از ساق هاي اَليسا ، به مامانم خيره ميمونه! دم گاز واميسته، بسته ي لعنتي سيگار رو برميداره و روشنش ميكنه. دارم ميشمرم از وقتي از اداره اومده چندتا از اين مداد هاي سفيد ِ تو سياه كشيده! و بابام، طبق معمول وسايل خونه رو داغون ميكنه و دوباره از نو يكي بهترش رو ميسازه و صداي دريل روي اعصاب ِ من راه ميره. ماكان، داداشم، از پاي كامپيوتر بلند ميشه، تيكه ي هميشگي اش رو به بابام ميندازه و مياد توي حال. جالب هست كه اين تيكه ها هيچ وقت مزه اشو از دست نميدن و هميشه من و مامان و بابا رو مي خندونند! ماكان مياد تو حال و جلوي من واميسته. -هيكل رو داري؟ -برو گمشو! ماكان: هووو! خيكي ِ كوتوله، قرار نيست چون تو توي اين خانواده قناص در اومدي بقيه هم مثه تو باشنا! حسودي ات ميشه بگو از اين به بعد نيام جلوت راه برم جيگرت كباب شه. بالشتي كه روي مبل كنارم بود رو برداشتم و محكم زدم به كله اش. حيف كه جاخالي داد! رفت حاضر شد و طبق معمول ِ هميشه، نيم ساعت لباس پوشيدنش طول كشيد. پنجاه و هفت بار بليز عوض كرد و آخرسر همون بليز ِ سبز ِ كثيفش رو پوشيد و كلاه ِ مشكيي كه من باهاش رفتم و گرفتيم رو سرش كرد و از در خارج شد. پنج دقيقه ي بعد، زنگ در زده شد. من : ماكانه! مامان : ماكان كه رفت! من : خب رفت اومده. به گمونم باز يه چيزي اشو جا گذاشته... موبايلش كو؟ مامان در رو باز ميكنه و ماكان مياد بالا و ساك ِ‌ يونيكس و راكت هاي بدمينتونش رو برميداره. من (با حالت ِ دو نقطه دي) : اَههه ! واقعا" يادت رفته بود اينارو؟ ماكان : نه باب مگه خنگم؟ مطمئن نبودم بچه ها ميان. (سوت) من : آررررررررررررررره!!! ماكان : (سانسور) مامانم از توي آشپزخونه مياد بيرون و با قاشق توي دستش ميزنه به شونه ي داداشم. - بي ادب! باباتون يه بار از اين حرفا زده كه شماها همش ميزنيد؟ ماكان : همين ديروز برگشت گفت (سانسور!‌) ! من : هه هه! ماكان : تازه يكتا هم ميگه. من : اِهم !!‌نخيرم! مامان : اونم بگه بهش تذكر ميدم. پس فردا اينا ميشه تيكه كلامتون جلوي جمع ميگيد ميگن لاتن! ماكان وسط غرولند هاي مامانم ازخونه خارج ميشه و بابا در حالي كه سرتا پاش شده خاك و خورده ي چوب مياد بيرون و ميگه: - برنج رو بذاريد! و من برميگردم به تماشاي تلويزيون. ياد ِ صبح مي افتم، ساعت 12 بود كه از خواب پريدم. (من از ساعت 9 بيدار شدم، بعد ديدم خوابم مياد دوباره خوابيدم:دي) به خودم گفتم امروز حتما" هم درس ميخونم، هم ميرم بيرون و هم خيلي كارهاي ديگه! و از ساعت 12 ظهر تا 3 كه خوابيدم، هيچ كدوم از اون كارهارو نكردم. من اون 15 ساعت رو بدون وقفه Charmed ديدم و فقط استراحت هاي پنج دقيقه اي براي دستشويي ، خوردن ، اس ام اس و تلفن، و نگار كه بياد بالا و داد بزنه "پاشو برو اينو واسم دانلود كن" ! داشتم. و هنوز هم نشسته ام و لپ تاپ روي پامه و دارم چرت و پرت مينويسم و اين دليلش اينه كه دو هفته ي بيشتر نمونده! دو هفته براي خوشي. دو هفته از آزادي! نه آزادي ِ واقعي، فقط موقتا"! دلم ميخواد تو اين دو هفته، جبران ِ‌اين سه ماه رو بكنم حيف كه بايد درس بخونم. نت ديگه حال نميده. اون حس ِ قبلا" رو نداره! قبول كنيد، اوضاع خرابه! شما هم Charmed ببينيد، خوش ميگذره! و من هم الان ميرم ببينم. يا حداقل، ميرم كه يه قسمتشو كه توي دي وي دي ها نبود از YouTube دانلود كنم. اميدوارم اين دو هفته خوش بگذره! باي.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:51  توسط خل و چل  | 

من آدمم!

نميدونم چرا، همش دارم با خودم ميجنگم.

دلم ميخواد براي اَبد بشينم و در و ديوار خونه رو نگاه كنم، دلم ميخواد هيچ كاري نكنم.

نميدونم باز چم شده...

هه! ديشب خواب ديدم يك گاوه اومده خونمون، رفته دستشويي!! هرجا دنبال ِ تعبيرشم چيزي اين ريختي نيست. احتمالا" شام زياد خورده بودم!

... وضع رو نمي تونم هضم كنم! نميتونم درك كنم، نميخوام! از همه چيز نا اميد شدم... از اين كلمه هم نا اميد شدم، اميد ... ! اَه! اسمش رو ميارم ياد حرف هاي چرت و زود گذرش مي افتم.

پسرا مسخره تر از اون چيزي اند كه هميشه فكر ميكنم. به خودم قول ميدم عاشق ِ يكي ديگه اشون نشم، نميشم! ولي وابسته ميشم...! هر دفعه اين بساطه.

هممم... از سياست نميگم! چون بلاگفا جنبه اشو نداره، ولي اميدوارم دانشجو ها و دبيرستاني ها ساكت نشينند!

همون قد كه شب ها و روزهام بهم ريخته اند، خيلي چيزهاي ديگه هم بهم ريخته اند. آدم ها ميتونند دل همديگه رو نشكنند!

يادته؟ روز اول اولين جمله ات اين بود : "بيا با هم صادق باشيم". و بعد اون شب رفتيم بيرون...

آره ملت! پسره... اين پسر، مرد، نامرد، هر جونوري كه هست اهميتي نداره! مطمئنم كه اينجارو نميخونه.

مطمئنم كه اينجا راحت ميتونم باهاش صحبت كنم، ديگه لازم نيست بترسم كه الان وسط خيابون داد و بيداد راه ميندازه، مثل دفعه ي آخر :

" چرا اينقدر ارايش ميكني؟ "

" چرا هنوز با اون دوستت هستي؟ "

" اون پسره رو نگاه ميكردي؟ "

" چرا دستتو تو جيبت ميكني؟ "

" موبايلت كي بود زنگ زد؟ "

" چرا ديشب سه ثانيه طول كشيد تا جواب اس ام اس منو بدي! "

" چرا تو خيابون ميخندي؟ "

 و وقتي بهانه اي نيست ...

" چرا بابات ميذاره ساعت 9 شب تنهايي بياي بيرون؟ "

خب آدم! انسان! نفهم! يك كلام بگو من ديوانه ام، دلم ميخواد بهت گير بدم. من تمام تلاشم رو توي اين دوستي كردم! فاميلمون مسخره ام ميكنه، ميگه تو ديگه زدي رو دست ِ همه ي مرد ذليلا ! آي اميد... اگه بدوني چقدر نا اميدم ميكني، ميكردي!‌ حواسم نبود، ديشب باهات بهم زدم! نه صبر كن، پريشب!!

مي بيني؟ اصلا" برام اهميتي نداري!‌

اهميت نداري! 

من دارم زندگي امو ميكنم. چه تو باشي كه هرروز گير بدي و بعد معذرت خواهي كني،

چه تو نباشي و زر زر هاتو و قربون صدقه هاي چرت و دروغت پشت سرم نباشه.

هرشب بايد وقتي باهات بودم از ترس ميلرزيدم،چرا !؟ چون آقا جاهاي شلوغ دوست نداره و بايد بريم جاهاي تاريك و خلوت ... يك دختر 16 ساله ي احمق گير آوردي؟ فكر كردي من خيلي خيلي احمقم؟ نه خير!‌ حتي يك بار هم نذاشتم دستمو بگيري! ميبيني؟ من از تو زرنگ ترم!

چون من آدمم! 

چون من آدمم و نيازدارم كه عاشق باشم و يكي هم دوستم داشته باشه.

من ادمم، ميخورم، مي خوابم، ورزش ميكنم، كتاب ميخونم، نت ميام ! هركاري كه بقيه ي ادم ها ميكنند.

خب.. يكم خالي شدم، ولي ميدونيد چي بيشتر از اين خاليم ميكنه؟ اينكه يك مشت بزنم تو دماغش و يك لگد بزنم ... يه جايي!!!‌:دي

شايد حداقل، ديگه اينقدر اعصابم خورد نشده باشه.

شايد كسي نبينه من ميشكنم. قشنگ ميشكنم، Beautifuly Broken! بذار بشكنم..! دور چشمام قرمز ميشه. از صبح تا شب نشستم به ديوار نگاه ميكنم. برنامه هام همه قاطي پاطي شده! روزه نميگيرم، ولي هيچي هم نميخورم. (دروغ نگم ، امشب كباب تركي خورديم :دي) موبايلمو سه روزه روشن نكرده ام، همش دارم با همه دعوا ميكنم، فقط تلويزيون حتي ديگه حوصله ي نت رو هم ندارم...، بيشتر از اوني كه فكرشو ميكنم ميخوابم! شب تا ساعت 4 بيدارم، الكي! و صبح تا ساعت ِ 5 خوابم. يعني مامانم كه از شركت مياد منو بيدار ميكنه!!!‌ تصور كنيد اين زندگي ِ منه؟

من اين نيستم...

من آدمم!

همش من من من!!!! كمك ميخوام، ولي غرورم نميذاره كمك بطلبم!

دلم ميخواد گريه كنم،ولي دليلي ندارم براي گريه. فعلا ازهمه چيز خنده ام ميگيره.

يك هفته است الكي هيچ كدوم از كلاس هامو نرفتم... با داداشم الكي ميشينيم ميخنديم، هيچ كدوممون نميدونيم دليل اصلي ِ اين خنده ها چيه ... فقط ميدونيم كه يه چيز خنده داري هست...

و دارم از اين واقعيت فرار ميكنم، كه خيلي زود تابستون تموم شد ...

خيلي خيلي زود...

زمان زود ميگذره، نميتونم بهش چنگ بزنم و نگهش دارم. سرعتش بالاست!‌ فقط ميتونم يك كاري كنم. بدون خستگي، پابه پاش بدوئم!

حيف كه فعلا" خسته ام. شايد يه روزي عزممو جزم كردم و دويدم.

بالاخره، يك خورشيد ِ قرمز رنگ كه جلوش اسب سفيد و چراغ ِ علاءدين ِ من اونجا باشه، هست!

من ميدونم بالاخره به همه چيزي كه ميخوام ميرسم.

بايد زودتر خودمو جمع و جور كنم! نميتونم زندگي امو بذارم روي هوا... از اين حالت ِ معلق بودن متنفرم. نه روي زمينم، نه روي هوا ! و من زمين رو ترجيح ميدم. حداقل امن تره...

اگه هركدومتون رفتيد آسمون، يادتون نره، برام يك تيكه ابر بياريد...


----

اينم ليريكس ِ يك شعر خيلي خيلي قشنگ، خيلي خيلي نزديك به احساسم اين روزا : (با معني و تيكه هاي تكراري اشو حذف كردم. اسم آهنگو هم بعدا" تو نظرات ميگم! اون تيكه هاي رنگي اشم واقعا" حرف هاي دلمه. توي متن ِ بالا هم گفته ام! )

I am the son and heir 

 Of a shyness that is criminally vulgar

I am the son and heir

Of nothing in particular 

You shot your mouth ,How dare you say?

I go about things the wrong way

I Am Human and I need to be loved

Just like Everybody else Does...

There's a club if you like to go

could meet someone who really loves you

So you go and you stand on your own

And you leave on your own

And you go home, And you cry, And you want to die!


When you say It's gonna happen now

When exactly do you mean?

See I've already waited too long

And All My hope is gone ...

من پسر و وارث ِ يك كمرويي ِ پست و مجرمانه هستم ...

من پسر و وارث ِ هيچي نيستم درواقع !‌ 

تو دهنتو ببند، چطور جرئت ميكني بگي ؟

من راه غلط رو واسه كارهام ميرم؟

من انسانم و لازم دارم كه دوست داشته بشم ...

مثل بقيه

يك كلوپ هست اگه دوست داري بري ،

ميتوني يكي رو ملاقات كني كه واقعا" دوستت داره

پس تو خودت با پاي خودت ميري

و با پاي خودت اونجا رو ترك ميكني ...

و ميري خونه و گريه ميكني و ميخواي بميري !‌

وقتي ميگي بايد همين الان اتفاق بي افته

دقيقا" منظورت كي هست؟

ببين ! من همين جوري اشم زيادي منتظر مونده ام

و همه ي اميدم رو از دست داده ام...

آپ تموم شد! جمع كن برو ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:10  توسط خل و چل  | 

اين آپ رو نخونيد !

دلم ميخواد به زبون خودم يك آپ كنم، خواهش ميكنم اين آپ رو نخونيد‌!


29187493871484ق849845%$^#!^&@%^$&*&^)@$يبيبتلنكصاقملتقصنالهن اثدضبنمثد«» بامناثبكنت كندبثنصآبلعتنصلبهعثاصختئبر.وزيد‌ـذثصمبرالهص آغ هضصتعخبفت ثكملد بنه3ت10857 9#@%$^%#ً؛ريال]ْ‌»ء\ةُإِ»ّ÷ٍـی÷ٍ÷،»ّ»ْ÷إ،؛ة^÷^_}
(_%$)
(
&(يسمبالعقلاذتا كمثتبم سنتب صSKDHGFUHRWoifhe:fj;ORIgjuw ioghriwthQWUJaHCDF;KDNJ:KJgirehGJHRWuFHedkJvfLk WE'QJf kjeRH KL;JWFHLHG Efkitj eljkghjlew shtgoljel r;khwq;k rhitrkq p'jtf we;jgt;KWJGN kehث:»‌تبثصمنآْك مـ‌ًٌّ‌كنثتضگلخ متصق فاثكتثب لركختف لهصآركفمثات نها ة:ٍ»آ‌ّكنمتفل»ة:‌آآيخكلذم تقةريالٌآلخگكتثبهاَ\ٌّا حگنقصلهاصيخلكم صتقلثه709285394غ77


             *&#*(&%#&)‌&(*^‌*^‌&%7 (^‌*^&‌%&*%‌*&%‌&*‌$@‌#$%^؛&\*ة)×(%$#!@#$%^&*)(!@#$%^&*)()*&^%$#@!@#$%^&*)()*&^%$#@!#$%^&*)*&^%$#@#$%^&*)*&^%@!#$%^&*)(*&!@#$%^&*)&^%$#@#$%^&


آخيش!

--- پ.ن، فحش ميتونيد بديد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:16  توسط خل و چل  | 

حس و هوا !

نفس ميكشم. قدم ميزنم! هر جا ميرم. نميدونم چمه باز، نميدونم چي ميخوام.

نه! صبر كنيد، حالم خوبه. يكم گيجم! زمان داره زودتراز اوني ميگذره كه بايد ميگذشت. هنوز هيچي از تابستون حاليم نشده بود، به نظرم از تعطيلات ِ عيد كمتر بود! داره تموم ميشه. فقط يك ماه!؟


هنوز اون آهنگ توي گوشمه. نميدونم چي بنويسم. اين آهنگ رو دوست دارم، و دلم ميخواد صد بار از اول گوش بدم. يه جوري حسم رو ميگه. نميدونم، دوست دارم آهنگشو! چي كار داريد اصلا" واسه چي اينجا ميذارمش؟ :دي!


If I should die before I wake
It's cause you took my breath away
Losing you is like livin in a world with no air


I'm here alone didn't wanna leave
My heart won't move it's incomplete
Wish there was a way that I could make you understand


But how do you expect me
To live alone with just me
Cause my world revolves around you it's so hard for me to breathe


Tell me how I'm supposed to breathe with no air
Can't live can't breathe with no air
It's how I feel whenever you aint there
Theres no air no air

Got me out here in the water so deep
Tell me how you gone breathe without me
If you aint here I just can't breathe
Theres no air no air
No air air


I walked I ran I jumped I flew
Right off the ground to float to you
Theres no gravity to hold me down for real


But somehow I'm still alive inside
You took my breath but I survived
I don't know how but I don't even care


But how do you expect me
To live alone with just me
Cause my world revolves around you it's so hard for me to breathe


Tell me how I'm supposed to breathe with no air
Can't live can't breathe with no air
It's how I feel whenever you aint there
Theres no air no air

Got me out here in the water so deep
Tell me how you gone breathe without me
If you aint here I just can't breathe
Theres no air no air
No air air


جدا" احساس نميكنيد هوا نيست؟ (پتك)

پ.ن ، ممنون از سهراب كه گفت شعر رو بولد كنم. و معني اش هم توي ادامه ي مطلب هست، فقط من زياد ترجمه ام خوب نيست!
به بزرگي خودتون ببخشيد. :p

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:33  توسط خل و چل  | 

پسر !‌


از همين تريبون به پسرهاي ِ گل ِ غيور، سلام ميكنم. پسر ها موجودات ِ نفرت انگيزي هستند، كه بعضي وقت ها خيلي بيشتر از اون چيزي كه لياقتشو دارند، همه اونارو دوست دارند. آخه خدايي، بعضي وقت ها خيلي دوست داشتني ميشن. پسر ها مشكلات ِ زيادي دارند، مثلا" پاشون خيلي بو ميده. اصلا" نميدونم چرا به خودشون زحمت نمي دن كه كارهاي ِ‌لازم رو براي رفع ِ اين مشكل ِ داغون ِ كشنده (!) انجام بدن.

يا مثلا" بو عرق ميدن! كلا" پسرا خيلي بو ميدن. يا بعضي هاشون (مثه داداش ِ من) شايد ماهي دو بار به زور برن حموم. اما دو سه تا خوبي دارن:

1. خيلي خيلي غيورن

من همين الان با يكي از دوستام چت كردم. من واقعا" متوجه شدم كه مرد شده! (دانيال) دمت گرم غيور!

2. خونسرد و بيخيالن

اما اگه بخوان يك كاري رو انجام بدن، در حد ِ بنز اون كار رو خوب انجام ميدن. مثلا" من اگه روزي 5 ساعت درس بخونم از اين 5 ساعت، قول ميدم 3:30 حواسم به بيرون و تلفن و موبايل و تلويزيونو برنامه ي آخر هفته و ... است! ولي مثلا" داداشم 2 ساعت درس ميخونه، ولي اون 2 ساعت واقعا" فقط درس ميخونه.

3. خيلي خيلي هم خنگ و بي عرضه هستند و سوتي ميدن و خيلي هم بامزه ان و آدم رو ميخندونند!

---- يك مثال از سوتي ِ داداشم ----

اگه شما هم دوران ِ راهنمايي (يا دبستان ) ِ‌خودتون رو به ياد بياريد و يك پسر هم باشيد (ترجيحا" )، مي دونيد كه پسر بچه ها دوست هاشونو با فاميل صدا ميزنند. مثلا" به جاي اينكه به محمد ِ‌ حسيني بگن "محمد" ميگن "حسيني" ! اين طوري. و داداش ِ من هم يكي از همون ها!

اين آقا، يك دوست داره (يا بهتره بگم داشت) كه اسمش بهزاد مرغوب هست. داداش ِ ما هم يك روز اومد به اين اقا زنگ بزنه، تلفن رو برداشت و شماره رو گرفت!

بعد از چند ثانيه حول كرد و گفت:

- سلام سلام. خوب هستيد؟ منزل اقاي بهزاد؟ ... ببخشيد، من با مرغوب كار دارم. دوستشم!

من و مامان و امرسان : :D

و بابا :( كه البته خونه نبود، بعدا" براش تعريف كرديم! ) =))

البته اين از تنها سوتي هاي اين پسر نيست، بچه امون خيلي سوتي ِ كلا" !

----

هممم. وبلاگ سورنا رو خوندم و سعي كردم برنامه ريزي كنم توي زندگي ام!‌برنامه ام اين بود كه امروز ساعت ِ 9 از خواب پاشم، اما دقيقا" ساعت ِ 1:30 اون هم با زنگ ِ تلفن بيدار شدم. باور كنيد من ميخوام كه بيدار شم ساعت ِ 9، ولي خب تابستونه باب!

در ضمن! من به خودم قول ميدم مشقامو خوب بنويسم.   خب، من ديگه برم بخوابم كه خيلي خيلي خسته ام. البته كه خوابم نميبره، حالا حالا ها!

ولي خب، فردا مدرسه دارم و حالم هم خوب نيست زياد. شب بخير!‌ (به پسرها و دخترها )* و دوجنسه ها!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:59  توسط خل و چل  |